تبليغاتX
خانه دل

خانه دل

درد دل

سالی دگر و صفحه جدیدی بر شناسنامه زندگیم افزوده شد. لباس سفید طبیعت جای خود  رو با 

لباس سبز بهاری عوض نمود و نسیم بهاری جون تازه ای رو در کالبد عالم هستی دمید.

 

من نیز همراه و همسفر با طبیعت لحظه ها رو گذروندم  تا به خوشبختی برسم غافل از اینکه خوشبختی همون لحظه هایی بودن که با  دوران  کودکیم سپری شده .

دلتنگ و بیقرارمنتظرم  تا طعم شیرین  دلبستگی رو چشیده و  وارد جزیره زیبای  عشق شوم تا در آسمون  زندگیم  ستاره ای بدرخشد.

دلمو  به آستان وجودت گره میزنم و بی صبرانه منتظر حضورت هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:18  توسط امیر  | 

عزیزم میخواهم محبت را در پاکی نگاهت وصداقت را در وجود مهربانت معنا کنم و صدای خنده های ترا آهنگ ترنم بخش زندگیم نمایم .

میخواهم لایق تو باشم و قلبم را با شاخه گل صداقت از گلستان زندگیم را تقدیم توکنم میخواهم برای تو زنده باشم وبرای من زندگی کنی .

میخواهم بهترین روززندگیم را روز آشنایی با توو بهترین لحظه عمرم را لحظه دیدار توبکنم .

ای زیباترین مخلوق خداوندی  بدان که دلی برای آشنایی و دیدار تو می تپد و بدان که ترا با تمام وجو دوست میداردچون درس عشق چیزی جز این نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط امیر  | 

همیشه  و  همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت  بناگاه  چشمهایم را به آسمان  میدوزم  تا ستاره  عشق و حیات خویش را یافته  و بسان   سیاره ای بی قرار  و عاشق دورادورش  را  احاطه  کنم  دل را  مسکن و  منزلش و چشمهایم را  قربانگاه  مقدمش  نمایم  و  عاشقانه فریاد بزنم که  همراه تو  بودن  و در کنار تو  زندگی کردن  خوشبختی من است.

میخواهم  وجودت  تنها  تکیه گاه  خستگی هایم و قشنگ ترین  هدیه  خداو ندی  برایم باشد.

عشق من  در کنارم  بمان و با وجود نازنینت به  زندگیم  صفا و گرما ببخش .

       

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:31  توسط امیر  | 

سلام دوستان عزیزم قبل از همه چیز از همه دوستای گلم به خاطر لطفشون (توی این مدتی که من نبودم )ممنونم و ازاینکه نتونستم به موقع به خدمت برسم معذرت میخوام .

ا  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:18  توسط امیر 

نمیدونم  چسان خواهی بودو چه سرنوشتی باتو آینده زندگیم رو رقم میزنه آیا در دریای متلاطم زندگی کشتی حیاتمون  به ساحل سعادت و خوشبختی خواهد رسید یا همچو کشتی شکستگان گرفتار امواج حواهیم شد.

نمیتونم تجسم کنم چطور اعلامیه عشقمو بر دیوار قلبت نصب کرده و وجودمو بیگانه دل خویش خواهم کرد.

 مبخوام بدونی هنوز در کوچه پس کوچه های عشق بدنبالتم تا ترو بت دلم کنم

عزیزم در گلستان دلم منتظرتم خود را بنما

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:5  توسط امیر  | 

  میخواهم در نگاه خود به زندگی تغییرداده و گذشته های تلخ و نا خوشایند رو از صفحه ذهنم پاک کنم .قلبم رو بسان قلب کودک معصومی زلالش کرده و آماده نزول محبت وعشق بنمایم . پروانه عشق و امیدم رو شکوفاش کرده در آسمون رویاهای زیبا و آرزوهای بی پایانم به پرواز درآورم شبها در آسمون بدنبال ستاره اقبالم باشم تا آنرا دریابم . میخواهم با عشق زندگیمو لطیف و دوست داشتنیش بکنم . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:33  توسط امیر  | 

من  غم فروش دوره گردم و با شادیها بیگانه ام تنهایی سرنوشت من است همزاد و هم آواز نامرادیهایم. دنیا گریزانم کرد و کامرانیها آواره ام

من مرداب عظیم رنجها و دردهایم و سیاهی شب و ابرهای سیاه آسمان همراهم هستندو همرنگ روزگارم .

آرزوهای طلایی وخنده را نمیشناسم چون معبود ناکامیها و نابسامانیهایم .

من ارمغان آورنده ناامیدیهایم وهرگز الهه شادی را ندیده ام و امواج کف آلود دریای بیکران زندگی نفرت انگیزو گریزپای یدین سان پیکرم را به زیر بوسه های آتشین خود گرفت که برباد رفتم .

روحم با  بی وفایی ترکم کرد.با عشق بیگانه شدم و خاکستر پروانه سوخته بال شدم . 

میخواهم فصلی دگر در زندگیم بگشایم و بهار را با وجود گلهای معطر آغاز کنم کسی همراهم باشد تا توانایی سیر مسیر سخت وفا را بامن داشته باشد ولی افسوس که خورشید محبت بر زندگیم نمیتابد.افسوس که همدردی نیست تا......

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:57  توسط امیر  | 

از شمال :محدود است به آینده ای که نیست به اضافه غم پیری و سایه مخوف ممات

از جنوب :بگذشته پوچی ‌‌‌‌-پر ازخاطرات تلخ !! گاهی اوقات شیرین عشق !!!!

مشرق : طلوع آقتاب عشق !  صلح با مرگ ! شروع جنگ حیات

مغرب : فرسنگها از حیات دور - آغوش تنگ  گور ! غروب عشق دیرین

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:11  توسط امیر  | 

نفس بیکسم از زنده دلان قطع کنید

سینه ام چاک کنید

این غبار سیه ازروی رخم پاک کنید

بچه کار آیدم این چشمه خون

این دل مرده من که تن زنده من کرده چنین آواره

از کف سینه ام آرید برون ببرید

ببرید در بیابان سکوت زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای آدمیان  :

چشمه مهر در این ملک سراب است سراب

پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب

عز و  مردانگی  و فهم  عذاب است عذاب

جور  بر مردم  بدبخت ثواب  است ثواب

آه  ای چشم زمین غافله سالار زمان

بازگو  بامن سرگشته  خور عالمتاب

آدمیت به  کجا رفته  کجا رفته شرف

کو حقیقت  ز چه رو  مرده چرا رفته به خواب 

این چه نظمی است چه رسمی است خدا

سبب این همه بدبختی و غم چیست خدا

جز خدایان  زر و کهنه پرستان پلید

هیچکس زنده  دراین  شب بخد نیست خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 22:12  توسط امیر  | 

سرگذشتی است مرا تیره دراین روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید

داستان غم پنهانی و تنهایی من گوش کنید

در دل آتش عشق  دامن خاموشی

از همه تلخی جانسوزکه یک عمرچشید قلب من

قلب من بسکه تپید قلب من بسکه شکست

نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید

هوسم بسکه به مغزم کوبید

پای یه مشت ستمکار ستم پرور پست

بسکه برخاک سیاهم مالید

خاطرات سیه دوره خاموشی ومرگ

بسکه در پهنه روحم نالید

مثل یک قطره سرشک از دل خون

زندگی !!!!!  از لب چشمم غلطید

با سر آهسته زمین خورد و لب سرد زمین

لاشه مرده روحم بوسید 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:8  توسط امیر  |